اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست ،او جانشین تمام نداشتن های من است...
سلام سلام سلام
سلام به همه ی شما دوستای گل
حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم ! كم كه نه ، هر روز كم كم مي خوريم ! آب مي خواهم ، سرابم مي دهند! عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند ! خود نمي دانم كجا رفتم به خواب ؟ ! از چه بيدارم نكردي ؟ آفتاب ! خنجري بر قلب بيمارم زدند ! بي گناهي بودم و دارم زدند !... عشق ، آخر ، تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام ! بس كن اي دل ! نا بساماني بس است ! كافرم ، ديگر مسلماني بس است !... بعد از اين با بي كسي خو مي كنم هر چه در دل داشتم رو مي كنم ! نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست !... درد مي بارد ، چو لب تر مي كنم ! طالعم شوم است ، باور مي كنم ! من كه با دريا ، تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام ؟ ! خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از هم دردي مسمومتان !... قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوش باورم ، گولم مزن ! آه ! در شهر شما ياري نبود؟ ! قصه هايم را خريداري نبود ؟!... هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه ! فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه ! هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه ! هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه ! هيچ كس اشكي براي ما نريخت ! هر كه با ما بود ، از ما مي گريخت ! چند روزي هست حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم ! خود غلط بود آن چه مي پنداشتيم
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ
آسمان، کوچ نکن، خاطره اش با من نیست. کوچه باغ شب تنهایی من، روشن نیست. قاصدی، رفته که پیدا بکند، خانۀ او آسمان، باش، چراغ ره شب روشن نیست. اگر امشب نرسد، امیدم، به شبی دیگرو فرداشب نیست. آسمان، گریه نکن، بغض دلم میترکد. نگذار اشک بریزم، آبرویم کم نیست. اندکی باش، که در تیرگیت سربکنم. تا ندانند غریبان، که دلم با من نیست. آخرین، فرصتم اینجاست، نگو صبح شده، آخر قصۀ من، تن به سفر دادن نیست.
خسته ام میفهمید؟! خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن. خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانۀ این تنهایی. بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت. بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ. بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد. همۀ عمر دروغ، گفته ام من به همه. گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم! کذب محض است، دروغ است، دروغ!! من چه میدانم از، حس پروانه شدن؟! من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟! من چه میدانم شمع، واپسین لحظۀ مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟! به خدا من همه را لاف زدم!! بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!! باختم من همۀ عمر دلم را، به سراب !! باختم من همۀ عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!! باختم من همۀ عمر دلم را، به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!! بخدا لاف زدم، من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟! آبیست؟! یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟! عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار! خواستم صادق و عاشق باشم! خواستم مست شقایق باشم! خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا اما حیف، حس من کوچک بود. یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!! بخدا خسته شدم، میشود قلب مرا عفو کنید؟ و رهایم بکنید، تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟ تا دلم باز شود؟! خسته ام درک کنید. میروم زندگیم را بکنم، میروم مثل شما، پی احساس غریبم تا باز، شاید عاشق بشوم!!
یاد دارم هر زمان با دوریت یارای پیکارم نبود چشمها می بستم در خیالم با دو بال خویشتن سوی تو پر میزدم اوج پرواز خیالم بی افق بود مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود کاش میدانستی چشم من از باز بودن خسته بود کاش می دانستی من به چشم بسته از آن آسمانها می گذشتم تا بدانجا می رسیدم کز خودم چیزی نبود هر چه هم بود از تو بود در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت روزها و هفته ها و ماه ها راستی انگار وقت و لحظه معنی خود را نداشت در من امید نگاه عاشقانه اوج می یافت آه اما در خیال خام خود بودم... و نمی دانستم دست تقدیر برایم چه نوشت! قبل از آن که صید صیادم شوم او صید شد و از آن روز دگر غصه ی آن عشق نافرجام در من مانده است و از آن لحظه فقط اشکها یار و وفادار من اند درک من از عشق این شد که اگر خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می اموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم
و سکوت
جای خود را به هم آوایی ما می بخشید
و کمی مهر بانتر بودیم
کاش می شد دشنام
جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهایی هم
یک بغل عاطفه گرم
به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم
راز این رود حیات
که به سر چشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنیکه کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند
همگی
زنگ پیمانه دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردیدنمایان می شد
و سوال که چرا سنگ شدیم؟
و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن
صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود خاطره ان پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
......
کاشکی واژه درد آور این دوران است
کاشکی جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لا اقل
قدر وزن پر یک شاپرکی
مهربانتر بودیم
ساده و بیرنگ، سراسیمه و سرد، بی تزلزل، بی تاب. از کجا آمدهای؟! دخترک، سایه ات بی تردید، بی تبسم، بی خشم، بی هیاهو و هراس از شبح آینه ها. از کجا آمدهای؟! دخترک، رنگ نگاهت آبی، صورتت مهتابی، گل لبخند تو یاس، طرح اندام تو همچون پیچک، پیچ و تابش به تن تاک جوانی مانند، نبض بیرنگ زمان در دستت، ساک تو لب به لب از پنجرهها، کیف دستت، پراز اندیشۀ ناب، پاک و مغرور و پر از رویایی. از کجا آمدهای؟! □ شهر ما: سرد و عبوس است و کثیف، کوچه هایش باریک، خانه هایش تاریک، مردمش پرنیرنگ، زشت و نامردم و پست. زندگیمان: شب یلدای دراز، بی تمنای سحر. گذران شب و روز، بی ثمر، بی سامان، بیخیالِ دلِ همسایۀ تنها و غریب، بی خبر از گذر عمر و سفر، کارمان: سفسته بازی و قمار، روی پرپر شدن قاصدک تازۀ باغ. می فروشیم هر روز، نان به نرخ فردا، خون به نرخ دیروز. می فروشیم هر روز، عشق، احساس، ترانه، پرواز، هرچه آیینه که در آن لبخند. و در اندیشه مان: رُفتن شب زدههاست، از تن مردۀ شهر. و چراغانی و آذین بستن، به شب زهد فروشان زمان. چشممان : پرسه زن و حیض، نگامان بی شرم. ما پر از آواریم، ما پر از زنگاریم، و پی خانۀ ما، روی آواز خوش قمری هاست، ما غریبیم به شب بو، به نسیم... □ تو کجا آمده ای؟!!
قاصدک غم دارم،غم آوارگی و دربدری،غم تنهایی و خونین جگری،قاصدک وای به من،همه از خویش مرا می رانند،همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند،قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست،آسمان نگهم بارانیست،قاصدک غم دارم،غم به اندازه سنگینی عالم دارم،قاصدک غم دارم،قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی،قاصدک حال گریزش دارم،می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،پستی و مستی و بد مستی نیست،میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست،شاید آن نیز فقط یک رویاست،شاید آن نیز فقط یک رویاست
خدایا نه همدردی نه همرازی نه غمخواری نه یک یاری که را جویم که را گویم شود همدم گذارد بردلم مرهم خدایا تا بکی حسرت نصیب من همه محنت خدایا کی شود قسمت که رویش را کنم رویت ولی نه ...!نمیخواهم.. نه همدردی.. نه همرازی.. نه غمخواری.. نه یک یاری..
دگر چیزی نمیخواهم بجز یک مرگ آهسته
سيه چشمي به كار عشق استاد
به من درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد
وحشت از عشق که نه ؛
ترس ما فاصله هاست؛ وحشت از غصه که نه؛ ترس ما خاتمه هاست !
ترس بیهوده نداریم؛ صحبت از خاطره هاست؛
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست؛کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست؛
باتوام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم تاشقایق زنده است زندگی بایدکرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه باچه کسی دلخوش کنم یادته گفتی به من
اومدی سراغ من نرم آهسته بیا مباداترک بردارد چینی نازک تنهایی من اومدم آهسته
نرم ترازیک پرقو خسته ازدوری راه خسته وچشم به راه یادته گفتی به من عاشقی
یعنی دچار فکرکنم شدم دچار توخودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچاردریاباشه
آره تنها باشه یارغم هاباشه
یادته گفتی به من فقسی خواهم ساخت تابه آواز شقایق که درآن زندانی است،دل تنهایی تان
راتازه شود دیگه اون شقایق که اسیرقفسه سهراب سائل یک نفسه،نیست که تازگی بده این
دل تنهایی من یادته گفتی کاش مردم دانه هایشان پیدابود،آره کاشکی دلشان شیدابود
من به دنبال یک چیزبهترینم سهراب،توخودت گفتی بهم بهترین چیزرسیدن به نگاهی است
که ازحادثه عشق تراست.
. الا ای برف! چه می باری بر اين دنيای ناپاکی؟ بر اين دنيا که هر جايش رد پا از خبيثی است مبار ای برف! تو روح آسمان همراه خود داری تو پيوندی ميان عشق و پروازی تو را حيف است باريدن به ايوان سياهیها تو که فصل سپيدی را سرآغازی مبار ای برف!
شب روي جاده پهن مي شود و صداي پاي سکوت از دور دستها به گوش مي رسد
تنهايم و بي تاب و در زلال پاک چشمه ها به دتبال دوست مي گرد
مي خواهم بگويم که بدون او من چه کردم
مي خواهم غم دل غم تنهايي را
برايت بگويم اي
دوست
در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم.... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان
بیا در کوچه باغ احساس شکست دل را جدی بگیریم
اگر عاشقی دیدیم زخمی برای قلب پر از دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم
بیا ما نیز مثل اشک و باران به قلب تنهایی عاشق بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد کمی رویای عشق را بیابیم
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
نمی گویم با اولین نگاه عاشق نشوید ولی برای بار دوم هم نگاه گنید.(ویکتورهوگو
آخرین جام را می نوشم به سلامتی :
- پیوندی که از هم گسست ،
- تنهایی ما دو ،
- اندوه من...
همیشه خواهم نوشید به سلامتی :
- لبانی که دروغ گفتند،
- چشمانی که چون گور سرد بودند،
- دنیایی بی رحم و خشن،
- و نجات بخشی که در خواب است...
در گذرگاه زمان،
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ...
عشق ها می میرند ،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند ...
و بهاران ز پس هم سپری می گردند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ ،
دست ناخورده به جا می ماند...
دیریست میخواهم تنها باشم :
مانند دریا , مثل جنگل و مثل همه بادهای
وحشی و سرگردان...
بروید و با جام شرابم تنهایم بگذارید
تا شاید بتوانم اندکی از بغضم
را با آن فرو دهم ...
و با تلخیش نوشته هایم را
تلختر کنم !!!
زمان به من آموخت :
که دست دادن دلـیـل رفـاقـت نـیست ،
بوسـیـدن قـول مانـدن نـیست ،
وعـشـق ورزیـدن :
ضمانت تـنها نـشـدن نـیست
دل من تـنها بـود ...دل من هرزه نـبـود ...دل من عادت داشـت ...که بمانـد يک جا...به کجا ؟!...به در خانه تو !...دل من عادت داشـت ...که بمانـد آن جا ... پـشـت يک پرده تـوری...که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...دل من ساکن ديوار و دری ...که تو هر روز از آن می گـذری ...دل من ساکن دستان تو بود...دل من گوشه يک باغـچه بـود...که تو هر روز به آن می نگری
زلف بر باد نده تا ندهیبر بادم ناز بنیاد نکن تا نکنی بنیادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم
زلف را حلقه نکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا نکنی بیتابم
شهره ی شهر نشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین ننما تا نکنی فرهادم
می نخور با دگران تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
دلم ميخواد....
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و
بي صدا شده از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
چشمهایم برای توست،بیاموز که روشن باشد. اندیشه ام از آن توست،بیاموز که پاک باشد. زندگی ام محتاج توست،بیاموز که خدایی باشد
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري ... قلب ميزارم که جا بدي ... اشک ميدم که همراهيت کنه ... ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم
پسر تنها عاشق دختر تنهای شب.............
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم.
فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم.
فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.
جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شدتو هم بیا اونجا.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم.
فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.
فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .
فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم
و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوزنمیدونه
که من خیلی خیلی تنهام....
دلم گرفته ای خدا
این روزا هیچکی غیر تو درد منو نمی دونه .
دلم گرفته ای خدا
حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه .
دلم گرفته از همه از این روزای سوت و کور .
از این ترانه مردگی از این شبای بی عبور .
تمام لحظه ها دلم زیر هجوم حادثه
منتظر راهیه که دوباره تا تو برسه
دلم گرفته ای خدا گریه امونم نمی ده
چرا دیگه حتی دلم تو رو نشونم نمی ده .
گناه بی باوری مو خودم به گردن می گیرم .
اگه نگیری دستامو تو دستای غم می میرم .
دلم گرفته ای خدا مثل روزای کودکی
روزای نیلوفری بازی های عروسکی .
اما هنوز تو باورم تو تا همیشه با منی
تو اشکامو پاک می کنی تو قلبمو نمی شکنی .
دلم گرفته ای خدا
واسه رسیدن به تو یه فرصت تازه می خوام .
دوباره دستامو بگیر منو ببر تا کودکی .
منو ببر تا کودکی دیدن تو برام بسه
دلم گرفته ای خدا
حتی بهشت و نمی خوام ... .
شیشه ای میشکند.یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟
مادر میگوید شاید این رفع بلاست. یکنفر زمزمه کرد باد سرد
وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود
شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور
شکست. عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمیداشت
مرهمی بر دل تنگم میشد. اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید. از خودم میپرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی
پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا...
باورنکن تنهاییت را،
من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل.
شبي غروب مي كنم كنار چشمهاي تو
وبي گناه مي روم به دار چشمهاي تو
من از تمام عاشقي به اين بسنده مي كنم
كه يك دقيقه سر كنم كنار چشمهاي تو
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ، در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد، طعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت . . .
میل دریا گر کنی ، من دیده را دریا کنم میل صحرا گر کنی ٬ من سینه را صحرا کنم نا امیدم گر کنی میمیرم اما باز هم در همان حالت که میمیرم دعایت می کنم . . .
تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همين و بس
غصه نداره بي کسيم قشنکيه قسمت ماست
که ما به هم نمي رسيم....
خدا حافظ گل شب بو تو این شب های تودرتو
هنوز آوار تنهایی داره میباره از هر سو
خداحافظ گل مریم گل مظلوم و پردردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدونی
خداحافظ گل گندم تو این رویای سردرگم
تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم . .
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست
هوایت ، بویت ... فقط آهسته بگو . . . با دلم می مانی . . .
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
اي مـرا آزرده از خود ، گــر پشيـماني ، بيا
نغمه هاي نا موافق گر نمي خواني ، بيا
تا كه ســر پيچيدي از راه وفا ، گـفتم: برو
جــز وفــا اگــر راهــي نـمــي دانـــي ، بيا
يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل
زان همه نامهرباني ، گر پـشيماني ، بيا
تاب رنجـوري نـدارم در پـي رنـجـم مباش
گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني، بيا
خود تو داني، دردها بر جان من بگذاشتي
تا نـفـس دارم ، اگــر در فـكـر درمـاني بيا
دشمن جانم تو بودي،درد پنهانم ز تو
با همه اين شكوه ها ، گر راحت جاني بيا
پنداشتي كه چون ز تو بگذشتم...
ديگر مرا خيال تو در سر نيست!
اما چه گويمت كه جز اين اتش...
بر جان من شراره ديگرنيست!!!
رفتم مرا ببخش و مگو وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پراز درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه بوسه پرحسرت تورا
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با ناگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو كه چرا رفت.ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وچدان گريختم
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم لايق تو و عشق تو نيستم
من به آمار زمين مشكوكم اگر اين شهر پر از آدمهاست پس چرا اين همه دلها تنهاست؟
وقتــی تو گریــه میكنی غمگین میشن قناریا بد میشه خوندن براشون پروانه ها دلـگیر میشن
نقش و نـگـار میریزه از رنگین كـمون پـراشون وقتی تـو گـریه میكنی وقتـی تــو گـریه میكنـی
روزی لیلی بامجنون در ساعت ۲ نیمه شب دربیرون شهر قرارملاقات می گذارد مجنون برسرقرار می رود
و باخود می گوید تاساعت ۲ چه کنم ؟ کم کم خوابش می برد
لیلی می آید ومتوجه می شود که مجنون خواب است اورابیدار نمی کند وتعدادی
گردو داخل جیبش می گذاردو می رود
ومجنون باخوردن آفتاب به صورتش ازخواب بیدار میشود
ومی فهمد که دیشب راخواب بوده درهمین حال گردو ها راداخل جیبش پیدامی کند
وعصبانی می شود رهگذری که عبور میکرده می پرسد چه شده که
اینقدرناراحتی داستان رابرایش تعریف می کند
رهگذر می گوید اوبه خاطرعلاقه ای که به تودارد بیدارد نکرده ولی مجنون می گوید نه
اواین گردو ها راگذاشته که بگوید تو برو بازی ات رابکن توراچه به عاشقی...
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
من به آوارگی ابر ونسيم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهايی خود می مانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی گيسوان تو به يادم می آيد ... من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترين راز وجود…
تو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کردو
من در پرنیان خاطرات خویش به یاد عشق پاک تو
بر زمین گریه خواهم کرد
و در عمق افق فریاد خواهم زد که
ای عاشق ترین عاشق
سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن
و در امواج رویاهای رنگارنگ
مرا یک دم به یاد آور
در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد
كس جای در این منزل ویرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداری دیوانه ندارد
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
ميروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش بخدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم ، تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زینهمه خواهش بیجا و تباه میبرم تا ز تو دورش سازم زتو،ای جلوه امید محال میبرم زنده بگورش سازم تا از این پش نکند یاد وصال مي روم، می روم اما اما بی تو چگونه ؟ اي كه نیاز ساده ی من تنها شنیدن صدای تو بود تو دریغ کردی و من نوشتم نوشتم که تو مهربان و من در انتظار و من در انتظار و من در انتظار... ولي ميروم خسته و افسرده و زار
زندگی دفتری از خاطرات ماست... یکنفر در دل شب، یکنفر در دل خاک یکنفر همدم خوشبختی هاست، چشم تاباز کنیم عمر مان میگزرد... ما همه همسفریم